سرزمين تنهايي
یه حسی از تو در من هست

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میزارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۳/٤ - ع عمرانی
درس زندگی 2


مردی
۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...

نتیجه اخلاقی : قدر قلب پرمهر همه پدران، مادران و تمام کسانیکه به گردنمان حقی دارند بدانیم و ناآگاهانه آنها را نرنجانیم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ - ع عمرانی
درس زندگی 1

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ - ع عمرانی
دنیا دو روز است

دنیا دو روز است. آن روز که با تو نیست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زیرا هر دو پایان پذیر است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۳ - ع عمرانی
تب دنیا

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

 

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

 

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

 

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده

 

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو

 

چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه

 

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٥ - ع عمرانی
تو خوشبختی همین بسه

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم        دیدم خودخواهیه دیدم  نمی تونم

تحمل می کنم  بی تو به هر  سختی         به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی   بشنوم   دنیات     آرومه           که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست  شبیه من   یه دیوونه          که بیشتر از خودم قدرت رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم        تو می خندی چه شیرینه گذشتن، تازه می فهمم

تو را می خوام   تموم  زندگیم   اینه          دارم می رم   ته   دیوونگیم    اینه

نمرسه  به تو   حتی    صدای من              تو خوشبختی همین بسه برای من

...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٧/٤ - ع عمرانی
 

هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند . غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/۳۱ - ع عمرانی
فاصله ها

شبهایی که گذشت شبای قدر بود. هیچ با خودمون فکر کردیم اصلاً چیو می خوایم قدر بدونیم... راستش واقعاً نه نمی دونیم . شاید بعضیا شب قدر رو نمی شناسن چون موضوعش واسشون ملموس نیست.  من الان نمی خوام وارد این بحث بشم. .من می خوام بگم که آدما حتی قدر زندگی خودشون رو هم نمی دونن حالا قدر شناسی معنوی پیشکش. اگه قدر زندگیو می دونستند خیلی از کارهایی که الان دارن می کنن رو نمی کردند...  ما آدما حتی قدر با هم بودنامونو نمی دونیم. وقتی کنار همیم فکر می کنیم این باهم بودن امر عادیه که همیشه قراره همینطوری باشه. زمانی می فهمیم اشتباه کردیم که فاصله ها بینمون جدایی انداخته. فاصله های خواسته یا ناخواسته. باهم بودن بودن یعنی محبت یعنی گذشت یعنی صمیمیت یعنی ما بودن. همانطور که گفتم فاصله یا خواسته اند یا ناخواسته. گاهی فاصله های ناخواسته می تونه محبت ها رو بیشتر هم بکنه مثل همونی که می گن دوری ودوستی. اما ریشه فاصله های خواسته توی نگرش و رفتار خودمونه. این ماییم که مسبب فاصله ها میشیم. یکی از دلایل فاصله های خواسته می تونه غرور ما آدما باشه. غرور یعنی فقط و فقط خودم. دیگری در حضور من معنی پیدا می کنه. و این یعنی تیشه به ریشه با هم بودن زدن و مقدمه فاصله رو ایجاد کردن...   این نوع فاصله ها فاصله هایی هستند که هر لحظه بیشتر می شن . اینقدر که دیگه گرمای محبتی احساس نمیشه.          ادامه دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/٢٢ - ع عمرانی